سارش
کوچ!

سلام
دارید میشنوید؟
داره بو میاد!
بوی بهار.. که.. خیلی وقته تکراری شده
بوی بهار نارنج، بوی نوروز،
نه نه نه نه نه!یه بوی خاصه!
بوی صفر!
نه بوی سفر!
نه نه نه نه !
بوی کوچ داره میاد!
وقتی مادر بزرگ خاک کوچه رو نم دار کرده،
وقتی ابر ها تنگ تنگ میشینن و پر رو ی پر رو به چشمات زل می زنن و دریغ از یه قطره اشک!
خوب اینا یعنی کوچ دیگه!
این همه حرف زدم که بگم دارم می رم
به کجا؟
به جایی که ازش اومدم!
به بلاگفا!
به خدا خسته شدم از این محیط لبریز از آزمون و خطا!
وبلاگ های ما که موش آزمایشگاهی نیست که هر موقع این «پاورد بای پرشین بلاگ» ٍ محترم بخواد یه تریپ جدید روش پیاده کنه!
بابا به خدا بالای هر خطش کلی زحمت کشیدیم
بالای هر نظرش کلی این در اون در زدیم
مهم تر از همه!
کلی کارت اینترنتی بالاش سوزوندیم!
دیگه زیادی سرتون رو درد نمیارم
از ۱۲ اردیبهشت به بعد وعده ی ملاقات ما اسپریس
لینک های این وبلاگ رو کامل ریختم توش اگه مشکلی دیدید بگید و ممنون می شم اگه من رو هم لینک کنید

راستی قالبش کاره خودمه نظرتون رو در مورد اون هم بدید!
به امید دیدار

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/٢٩ - امین شفیعی
کله کدو!

سلام به همه ی دوستان عزیز
سال نو مبارک! امیدوارم که براتون موش خوبی باشه!
حرف زیاد دارم پس مثل همیشه سکوت میکنم و چیزی نمی گم!
فقط برید شعر رو بخونید!

یک گوش کوب کله کدو روی میز خورد
یک جفت چشم خشک فضا را سکوت کرد!
برجا نشست یک همه چشمان ملتهب
در این طرف نگاه و در آن نگاه درد

میزی شبیه پله ی زندان! شبیه در!
شاهین در مسیر هوا باز، یا عقاب
میزی شبیه چرم و اتاقی شبیه شاخ
ماهی درست بین زمین، رو به آفتاب!

بی آنکه از فضای تمنا به شب رسد
دستش برای آینه ها آه می کشید!
لب می زد و صدای گلویش چه زخمی است
قد می کشید و باز به فردا نمی رسید

آن اشک ها چقدر شکوهی سیاه داشت
آن گریه ها چقدر شبیه کلاغ بود!
پرواز بیت بیت صدا باز می سقوط!
چشمان تار تار قفس توی باغ بود

چشمی که باز بوی تو را درد می کشید
با اتهام آن همه اندوه می نشست
رویت سیاه! هرزه ی چشمت سیاه تر
انگار بغض کوچک تردید می شکست...

این ها نگاه متهم دادگاه توست
کز بی کسی به حرف زدن ایستاده بود
مجرم برای حرف زدن دیر گشته بود
وقت صدور حکم نگاهش به جاده بود

یک گوش کوب کله کدو، یک نگاه ترش
یک آینه، فضای تمنای توی باغ
شاهین درمسیر هوا باز، یا عقاب
زخم گلو، شکوه قفس، شاپرک ک...ک کلاغ!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/۱٢ - امین شفیعی
نور بازی

سلام
حال شما
ببخشید این مطلبم با یه کم تاخیر میاد رو سایت
این مدت بد جوری گرفتار بودم
از اونجایی که تا 12 فروردین پستی ندارم عید 87 رو به همه تبریک می گم و امیدوارم که همه 5 رقمی شدن سال شمسی رو ببینید!
خیلی دو دل بودم که امروز کدوم یکی از کارام رو بذارم اما بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم پس بخونیدش

روز خورشید! روز آیینه
تو به دنبال بازتاب نور
چشم من دست کوچک و نازت
ذهـن مـن، روز هــای دورادور

یک وجب دست من تکان می خورد
می دویدی کنار آن دیوار
پا به پای دو پای سرخ تو
قلب من دنده می تنید انگار

با تکان های استخوان هایم
روی دیوار نور می چرخید
ناگهان با صدای ریتم تگرگ
رفت در پشت ابر ها خورشید

دختر لوس چند ساله ی من
پاک کن قطره های اشکت را
بین دستان من پناه بگیر
من برای تو مانده ام اینجا

ضربه های تگرگ تنها داشت
روی شلوار سرخ تو می خورد
ضربه ها روی گیج گاهم داشت
هوش را کم کم از سرم می برد

باز خورشید آفتابی شد
من ولی روی خاک افتادم
چشم من باز بود و می دیدم
دور و بر را، ولی کمی مبهم

دست من را تکان تکان می داد
دست های ظریف لرزانت
شوق برخواستن به من می داد
اشک های زلال و تابانت

بین آن لحظه های رویایی
لحظه ای زشت آفتابی شد
یک پسر ایستاد جای من
برق چشمت دوباره آبی شد

مثل یک دختر طلسم شده
جسم پاک مرا رها کردی
می دویدی کنار آن دیوار
من فقط منتظر که برگردی

                  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ - امین شفیعی
به یاد بم

سلام به همه ی دوستان عزیز
ببخشید دیگه این یک ماه خیلی درقیر بودم و نمی تونستم زیاد بتون سر بزنم
وبلاگ سارش به یک سالگی خودش رسیده پس هوووووررررررراااااااآخ! ممنونم از یک سال با من بودن و به من پیوستن و خوشحالم از یک سال با شما بودن و به شما دل بستن!
امروز به یاد زمستان بم یه شعر براتون می زارم خودم این کار رو خیلی دوست دارم مال همون موقع ها هم هست فقط پیچیدگی زبان رو مرحمت کنید!

آیـیـنـه ای شـکـسـت و به روی زمین نریخت         یعنی که من... چگونه بگویم؟ همین! نریخت!

وقتی جهان ســر بــه فلک رفته می تپید
آزادی شــکــــفـتــه در آوار می خـــزیــد!
روی وجــود خـــاک تـــرحـم جــوانــه زد                     مالک گدازه روی«بهشت بـریـن» نریخت!

وقـتـی فـرار! تــکــرو رفــتــار مــرد شــد
لب های سرخ دختر شش ساله زرد شد
وقتی غروب پـیـکـر خـورشـیـد را نـهـفـت                    لـبخند بـی بـهـانه ی برق نـگین نـریخت!
 
آن شب سپیده مرد و وجودش تـبـاه شد
پـایـان قـصـه ی شـب مـادر سـیــاه شـد
تـنـها سـکوت و درد و چـشـمـان آسـمـان                  اوج شـگفتی است که روی زمین نریخت!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٢ - امین شفیعی
فردا

سلام به همه ی دوستان عزیز

و امروز فهمیدم که او هم رفت!
زود یا دیر! باید یا نباید! خوب یا بد! جوان یا پیر! هر چه بود رفت
و حالا ما باز به اشک می نشینیم
ای علی نسیمی
یاد او و تمام شاعران کوچیده در دهه ی هشتاد گرامی باد

امروز وقت زیادی برای صحبت کردن ندارم پس فقط عید غدیر رو تبریک می گم و دعوت می کنم شعرم رو بخونید:

چشم همه به دست نبی خیره مانده بود
قلب تمام طایفه ها تند می تپید
اسلام باز داشت در آن ظهر با شکوه
یک آیه ی جدید به آغوش می کشید

بر گونه های آن همه روشن دلان پاک
شاید خدا ترنم زم زم کشیده بود
گوش همه ترانه ی لبیک می شنید
 دل ها هنوز در عرفه گیر کرده بود

یک باره دشت مثل معما سکوت کرد
وقتی رسول دست علی را کمی فشرد
پرسید از ولایت بر مسلمین و بعد
اسلام را به دست همان دست ها سپرد

******

آرام تر ورق بزنید این کتاب را
این صفحه ها برای همه آشناست! نیست؟
این صفحه ها که بوی شهادت گرفته اند
سرشار از سکوت و قیام و صداست! نیست؟

این آخر کتاب عجب درس جالبیست
این صفحه ها سفید سفیدند بچه ها
روزی نوشته می شود اینجا برایتان
یک ماجرای تازه ولی خوب و آشنا

روزی شبیه مبعث و عید غدیر خم
آن روز، روز باز به پا ایستادن است
روزی که تیتر های تمام مجله ها
لبریز از ظهور و شکوفایی من است...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٢ - امین شفیعی